تنها هم دردی کافی نیست..
در زمان قحطی یک نفر هشت تا نان تازه گرفته بود در کوچه می رفت که دید یک نفر نشسته گریه می کند. گفت: آقا چرا گریه می کنی؟ گفت: از ضعف و گرسنگی نفس های آخرم است. دارم می میرم. اشک می ریزم بلکه کسی به من رحم کند یک لقمه نان بدهد نمیرم. این هم فوری بغلش نشست و شروع کرد به گریه کردن، آدم گرسنه گفت: آقا شما که نان دارید شما چرا گریه می کنید؟ گفت: من هم به خاطر بی چارگی و درد تو دارم گریه می کنم. آدم گرسنه گفت: خوب یک ذره از این نان ها بده من هم بخورم تا نمیرم. گفت: هر چه قدر گریه بخواهی می کنم اما از نان خبری نیست. آدم این طوری زیاد داریم. آدم هایی که آه و ناله و گریه می کنند اما کار خیری نمی کنند. پیرمردی گلایه می کرد می گفت هشت تا اولاد دارم پیر شدم یکی از آن ها نمی آید کمکی به من بکند. نان بگیرد بیاورد. من پیرمرد باید بروم در صف بایستم. دبه آب شیرین بگیرم بیاورم. رحم بکنیم، رحم کردن به یک حیوان اثر دارد چه برسد به رحم کردن به یک انسان یا پدر و مادر، مومن، همسر، اولاد که رحم کردن به این ها دیگر غوغا می کند.

















































