گریستن در سحرگاهان
راوی: سرهنگ خلیل صراف
بنده به عنوان مسئوول حفاظت قرارگاه رعد به نگهبانان دستور
داده بودم تا شب ها پس از خاموشی، برای ورود و خروج به
قرارگاه ایست شبانه بدهند.
یکی از شب ها نگهبانی سراسیمه مرا از خواب بیدار کرد و گفت:
" در ضلع جنوبی قرارگاه، شخصی هست که فکر میکنم برایش
مشکلی پیش آمده."
پرسیدم: مگر چه کار میکند؟ گفت:
" او خودش را روی خاک ها انداخته وپیوسته گریه میکند."
من بی درنگ لباس پوشیدم و به همراه آن سرباز به طرف محلی
که نشان داده بود، رفتیم.صدا به نظر آشنا بود.
نزدیک که رفتم اورا شناختم؛
تیمساربابایی فرمانده قرارگاه بود
آری ، او در دل شب آن چنان غرق در مناجات و راز و نیاز به
درگاه خداوند بود که هیچ توجهی به اطراف خویش نداشت."
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۶ ساعت 15:22 توسط ALI OMIDI
|